از روی پرچیــכּ شب پرید ؛
خستــﮫ از ڪــشور زمیــכּ ؛
پناﮫـندﮫ آسماכּ …
انگار مسٿ بود:
آسماכּ بدور سرش می چرخید…
ستارﮫ می چید ؛
گـٌل می ساخٿ …
و بر گیسواכּ بلند ماﮫ آویزاכּ می کرد …
ماﮫ ؛ ماﮫ شدﮫ بود ..

موضوع :
دل نوشته های من
ارسال توسط :
[̲̅N̲̅][̲̅I̲̅][̲̅M̲̅][̲̅A̲̅] | در تاریخ :
۱ خرداد , ۱۳۹۲ | دیدگاه:
۳




